دین و مذهب و اعتقادات شیعه اثنی عشری

نقد فلسفه - نقد عرفان

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ دین و مذهب و اعتقادات شیعه اثنی عشری خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

انتقاد شدید آیت الله صافی از صدا و سیما

 

 

 

در پی اقدامات اخیر صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران مبنی بر معرفی چهره های انحرافی و نمایش زندگی نامه ی حجت الاسلام داود صمدی آملی دیروز آیت الله حاج شیخ علی صافی اصفهانی قبل از درس خارج فقه در مدرسه ی صدر بازار سخنانی در این مورد بیان و به شدت به صدا و سیما اعتراض کرد.

آیت الله صافی در ضمن بیانات خود اظهار داشت:

خیلی باعث تأسف است صدا و سیمایی که باید مذهب رسمی این مملکت را ترویج و تبلیغ کند و چهره های درخشانی را که در دانشگاه بزرگ امام صادق(ع) پروش یافته اند و مورد حمایت مقام مقدس نیابت عامه و مراجع معظم تقلیداند به مردم معرفی نماید و زندگی نامه ی آنها را جهت تقویت روح بندگی و عبودیت مردم نمایش دهد، متأسفانه در سال های اخیر رو آورده است به چهره های انحرافی و جدا شده از مکتب نورانی امام صادق(ع) و به شدت در تلاش است تا این گونه افراد را در جامعه معرفی و افکار و عقاید انحرافی آنها را به ایتام آل محمد تزریق کند.

یکی از چهره های انحرافی که صدا و سیما اخیرا خیلی روی آن سرمایه گذاری می نماید آقای شیخ داود صمدی آملی است. من تعجب می کنم مسؤلین صدا و سیما با این کارشان نه از مردم خجالت کشیدند نه از مراجع تقلید،این شخص با آن همه انحرافاتی که دارد که تمامی مراجع تقلید و حتی رهبر انقلاب بر ضد او فتوا داده اند و مجالس او را تحریم کرده اند و انحرافاتش به حدی زیاد است که حتی آقای حسن زاده ی آملی هم از او برائت جسته است که مدارکش همه منتشر شده و به صدا و سیما هم ارسال شده است اما در عین حال می بینیم صدا و سیما علی رغم این فتواها اخیرا به شدت در تلاش است تا چهره ی او را به عنوان یک روحانی واقعی به مردم نشان دهد و مرام و  مسلک انحرافی او را به خورد مردم دهد صدا و سیما اگر هیچ دینی ندارد و هیچ مرام و مسلکی ندارد حداقل باید قانون را رعایت کند  و با رهبر انقلاب مخالفت نکند.

مسؤلین صدا و سیما اگر نظر مخالفین صوفیه را از مردم پنهان می کنند (که البته مردم می دانند) لااقل آتش بیار معرکه شرک و کفر و بت پرستی نباشند و حفظ ظاهر را بنمایند.

تبلیغ و ترویج از این شخص یعنی تبلیغ و ترویج از شرک  و بت پرستی و نفی توحید و تأیید و تصحیح جنایات یزید و شمر و عمر سعد و بهشتی دانستن آنها و همه ی جنایتکاران تاریخ است.

 آیا شماها معتقدید به این که «وجود حق متعال متن وجود جمادات و نباتات و حیوانات و انسان ها است یعنی ما دو وجود نداریم بلکه هر چه هست یک وجود است نه این که وجود زمین غیر از وجود آسمان و وجود آسمان غیر از وجود حق متعال بوده باشد»؟!

آیا شماها معتقدید که «قاتلان امام حسین هم بهشت می روند»؟!

آیا شماها معتقدید به این که «خلود در آتش اختصاص دارد به 4 نفر و بقیه همه بهشتی اند و از درخت محمدی هستند»؟!

آیا شماها هم «سپاسگذار شمر هستید و از او بابت کشتن امام حسین تشکر می کنید»؟!

آیا شماها هم معتقدید: «آقای حسن زاده ی آملی قرآن است لا یمسه الا المطهرون و امام سجاد(ع) پشت سر او نماز می خواند»؟!

صدا و سیما باید موضع خودش را مشخص کند که پیرو چه دین و آیینی هست. آیا به این گونه مطالب (که از باب نمونه عرض کردم) اعتقاد دارد یا ندارد اگر اعتقاد دارد صریحا اعلام کند تا مردم تکلیف خودشان را بدانند و اگر اعتقاد ندارد چرا از صاحبان اینگونه مبانی و تفکرات باطل تبلیغ و ترویج می کنند و اتفاقاتی که در شبکه ی 4 تلویزیون تحت عنوان معارف رخ می دهد؟

اگر رهبر انقلاب را قبول دارند پس چرا با نظرات و فتاوای ایشان علنا مخالفت می کنند و بی اعتنا هستند؟

مطالبی از این شخص و بعضی افراد دیگر که در تلویزیون می آوردند صادر شده که با ضروریات دین تباین کلی دارد و حتی بعضی از مراجع تقلید حکم ارتداد او را صادر کرده اند.

 خطر این است که کسانی که چنین افرادی را به عنوان ایدئولک به مردم معرفی می کنند از کجا معلوم که روز دیگر امثال سلمان رشدی را به عنوان یک قدیس و سالک مجذوب یا مجذوب سالک به مردم عرضه نکنند و راه و روش او را و عقاید او را به خورد مردم ندهند.

من به مسىؤلین صدا و سیما هشدار می دهم که این روشی را که شما پیش گرفتید و با مقدسات دین بازی می کنید عاقبت خوشی ندارد، بترسید از روزی که کاسه ی صبر مردم لبریز شود و صدا اعتراض مردم که به شدت به آنها نیاز دارید بلند می شود.

من توصیه می کنم که صدا و سیما هر چه زودتر در پیشگاه خداوند از این گناه علنی بزرگ توبه کند و از مراجع تقلید و مردم متدین ایران عذرخواهی کند وگرنه لهم فی الدنیا خزی و لهم فی الاخرة عذاب عظیم.

خداوند انشاءالله همه ما را در صراط مستقیم امام صادق(ع) ثابت قدم نگه بدارد و ما را از پیروی از هوی و هوس و بی دینی محفوظ بدارد.

 

 

 

 

 

جهت معرفی این شخص و نظر فقها و اندیشمندان و آیات عظام به لینک زیر بروید

صمدی آملی و نظر مراجع کلیک کنید

 

 

 

 

 

http://daralsadegh.ir/vizhe-content/1311-safi-esfahani

 

 

 

http://daralsadegh.net/erfan/32-asar-va-maghalat/913-1390-12-17-07-16-54

[ سه‌شنبه 30 مهر 1392 ] [ 15:41 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

پیام آیت الله حاج شیخ علی صافی اصفهانی

به مناسبت عید غدیر خم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

((عن علیّ بن بلال، عن علیّ بن موسی الرضا، عن موسی بن جعفر، عن جعفر بن محمّد،

عن محمّد بن علی، عن علیّ بن الحسین، عن الحسین بن علی، عن علیّ بن أبی طالب(ع)،

عن النبیّ(ص)، عن جبرییل، عن میكائیل، عن اسرافیل، عن اللّوح، عن القلم قال:

یقول الله عزو جل: وَلَايةُ عَلِيِّ بْنِ أبِي طَالِبٍ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِی ))1

 

غدیر از اعظم اعیاد و شعار بزرگ تشیّع و حلقهی اتصال انسانها به مبدأ است.

 

غدیر روز نزول عظیم ترین نعمتهای الهی برای تمامی موجودات این عالم از انسان و حیوان و نبات و

جماد است.

 

غدیر روز مأیوس شدن شیطان از عباد مخلصین است

 

غدیر شاه رگ اصلی موجودیت و حیات جاوید قرآن است.

 

غدیر، روز اکمال دین و اتمام نعمت بر مسلمین و روز ظهور دین مرضی پروردگار عالم است.

 

 

((الْيَوْمَ أَكمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتممْتُ عَلَيْكُمْ نعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا))2

 

 

جز دینی که در غدیر اعلام شد که اساسش بر مولویّت أمیرألمؤمنین(ع) نهاده شده است

دین دیگری ازکسی پذیرفته نیست.

 

 

((وَمَن يَبتَغِ غَيْرَ الإسْلاَمِ دينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ))3.

 

 

اسلامی را که خداوند به آن رضایت میدهد و آن را به عنوان دین برای مردم برگزیده است،

آن اسلامی است که حصن حصینش ولایت مطلقهی کلیّهی الهیّهی علی بن ابی طالب(ع)

بر ما سویالله است

 

((وَ لَيُمَكِّنَنَّ لهمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ ))4

 

آنان که چنین دینی را پذیرفتهاند داخل در این دژ مستحکم الهی شدند و

از عذاب اخروی در أمن و أمان و آنانکه نپذیرفتند و یا بیعت شکنی کردند و یا چیزی به آن افزودند از زیان کارانند.

 بسیار سزاوار است متمسکین به ولایت علی بن ابی طالب(ع)، در روز غدیر بلکه در دهه فرخندهی غدیر شاد باشند

و به جشن و سرور بپردازند، از هم دیگر دیدن کنند، عیدی و هدیه بدهند،

اطعام کنند و نعمت عظمای ولایت را که از اعظم نعم الهی است شاکر باشند

و به یک دیگر تبریک و تهنیت بگویند و در توسعه و ترویج فرهنگ غدیر

و تبین واقعه غدیر و پیام غدیر سعی و تلاش اساسی و جدی بنمایند

زیرا که روز غدیر از اعظم اعیاد اسلامی است و مسلمین باید در راه إحیاء این روز بزرگ

که إحیای توحید و نبوت و ولایت است جان فشانی کنند.

 

اصفهان ـ مدرسه ی صدر بازار

  علی صافی اصفهانی

 

                                                                    

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1-بحارالانوار 39/246؛ جامع الاخبار/15؛ أمالی الصدوق/142؛ عیون الاخبار/276؛ معانی الاخبار:371

2- مائده:3 ؛ امروز دين شما را به كمال رسانيدم و نعمت خود بر شما تمام كردم و اسلام را دين شما برگزيدم.

3-آل عمران: 85؛ و هر كس كه دينى جز اسلام اختيار كند از او پذيرفته نخواهد شد و در آخرت از زيانديدگان خواهد بود.

4-نور: 55؛ و دينشان را ـ كه خود برايشان پسنديده است ـ استوار سازد.

 

 

 

 

 

 

دانلود کتاب پیام غدیر که توسط آیت الله شیخ علی صافی اصفهانی به رشته تحریر در آمده برای دوستان اهل بیت علیهم السلام برای دانلود تقدیم می شود.

 

 

 

جهت دانلود بر وید

 

http://daralsadegh.net/ketabshenasi-masoomin/1310-download-ketab

 

 

[ سه‌شنبه 30 مهر 1392 ] [ 15:36 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

 

نقش فلسفه در تضییع کردن عقل و تفکر / آیت الله سیدان

 

 

 

 

http://daralsadegh.net/bank-majallat-nooralsadegh/1305-falsafe

[ شنبه 13 مهر 1392 ] [ 16:15 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]

  

 

http://daralsadegh.net/erfan/191-enherafat/1300-rooze-molavi

 به مناسبت 8 مهر روز مولوی 

[ یکشنبه 07 مهر 1392 ] [ 16:05 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

 
 
 
 
محی الدّین عربی از زبان شیخ حرعاملی صاحب وسائل الشیعه
 
 
 
 
محی الدّین عربی کیست؟
 
یکی دیگر از کسانی که صوفیان فریب وی را خورده اند محی الدین بن عربی است.
 
 
وضعیت او مانند غزالی بلکه به مراتب زشت تراست و اکنون با توجه به سخنان زشت و ناپسندی که از وی به ما رسیده، دوازده مورد از آن را بر می شمریم:
 
 
 
 
 
۱- وی در کتاب خود ((فتوحات)) در سخنانی طولانی مدعی شده که ۹ بار به آسمان سیر داده شده و چگونگی سیر در آسمان ها در سخنانش به چشم می خوردو از آن بر می آید که وی مدعی مزیّت و برتری بر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) شده که در خور توجه است.
 
 
۲- او در این کتاب پس از بیان این که در مسیر رفتن به آسمان ها در هر آسمانی یکی از پیامبران را مشاهده کرده و اظهار داشته که ابوبکر را بر عرش دیده است. بدین سان رتبه و جایگاه ابوبکر به ادعای وی بالاتر از جایگاه پیامبر خداست . بنابراین، چگونه یک فرد مسلمان می تواند این سخنان را ازاو بپذیرد؟
 
 
۳- وی در کتاب ((فصوص الحکم)) مدّعی شده که این کتاب به املای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است و حضرت بدو فرمان داده تا عیناً عبارات آن کتاب را بنگارد. در صورتی که اگر چنین سخنی واقعیت داشته باشد با جزم و یقین حکم به بطلان ادعای وی می شودو مفاسد فراوانی بر آن مترتب خواهد بود.
 
 
۴- از او نقل شده و معروف است که وی خویشتن را خاتم ولایت نامید و به سبب رویایی که دیده بود، وی را بدین اسم نام نهادند . به گونه ای که او همواره می گفت : ولایت با وجود من پایان پذیرفته است و این ادعا با جزم و یقین دروغ است و حداقل کسانی که پس از او چنین ادعایی کرده اند جزماً دروغ می گویند و این افراد را بیشتر صوفی ها تشکیل می دهندکه ادعای ولایت دارند.
 
 
۵- وی در کتاب ((فتوحات)) روایاتی نقل کرده که قطعاً دروغ نادو عقل و خرد آن ها را محال می داند و از آن ادعای دانستن علم غیب و کستاخی بر تهمت و افتراء و دروغ، پدیدار است.
 
 
۶- او در کتاب یاد شده می گوید: شیطان همه شیعیان به ویژه شیعه امامیه را فریب داده است. آنان در دوستی و محبت اهل بیت از حدّ و مرز خود پا فراتر نهاده، به گونه ای که برخی از صحابه ، مورد خشم آن ها قرار گرفته و به این پندار که اهل بیت از این کارخرسندند، به سبّ و ناسزای این دسته از صحابه پرداختنه اند.
 
 
۷- در مورد شیعه امامیه گفته است: آنان از جمله کسانی اند که از راه راست منحرف گشته و دیگران را نیز به گمراهی کشانده اند و همین سخن در ارتباط با موضوعی که در صدد بیان آن هستیم ما را بسند ه است.
 
 
۸- وی در با ۷۳ کتاب یاد شده می گوید: فردی شافعی مذهب و عادل به دو تن یکی شافعی مذهب و عادل و یکی از طرفداران رجعت بر خورد به آن دو گفت : من شما را به شکل خوک می بینم و این نشانه میان من و خداست که رافضی (شیعی مذهب) را در این صورت به من نشان می دهد. آن دو با شنیدن این سخن در باطن توبه کرده و از مذهب (رافضی) شیعه برگشتند. آن مرد گفت : اکنون که توبه کردید و از مذهب خویش برگشتید شما را به صورت انسان دیدم. آن دو نیز بدان اقرار کرده و از سخن آن مرد شگفت زده شدند.
 
 
۹- شارح کتاب ((فصوص)) از ابن عربی نقل کرده که مدت ۹ ماه بی ان که غذایی بخوردخلوت گزینی اختیار نموده پس از آن دستور یافت از ان جا خارج شودو بدو مژده داده
 
شد که خاتم ولایت محمدی است بدو گفته شد: دلیل شنا این است که علامت و نشانه ای که بین این دو کتف پیامبر(ص) قرار داشت، دلیل بر خاتمیت نبوت آن حضرت بود و همان علامت میان دو کتف شماست که دلالت دارد تو خاتم ولایت هستی و این سخن، صرفاً ادعایی بیش نبود و همان گونه که پی بردید چنین سخنی با جزم و بقین دروغ است.۱
 
 
۱۰- در کتاب ((الفواتح)) از او نقل شده که گفت: قطبی ((غوث)) نامیده می شود، مورد توجه حق تعالی بوده و دره ر زمان شخص خاصی است و نیز گفته: خلافت دارای ظاهر و باطن است و ابوبکر و عثمان و معاویه و یزید و عمر بن العزیز و متوکل عبّاسی را از جمله کسانی شمرده که ظاهر و باطن خلافت را جمع کرده بودند و شافعی را از شخصیّت های بزرگ به شمار آورده است.
 
 
۱۱- از تحقیق و بررسی در راه و روش و کتب و آثار وی بر می آید که با مذهب شیعة امامیه در تضاد است و خود به طور کامل از راه و روش شیعیان بیرون است.
 
 
۱۲- با تحقیق و بررسی کتب شیعه نیز به همین نتیجه می توان رسید. چنان که در مورد غزالی گذشت ولی با این همه ملاحظه می کنید که صوفیان به سخنان این دو، سخت معتقد و پای بند بوده و نسبت به آن دو خوش بین اند و از آنها پیروی می کنند. و الله اعلم.
 
 
 
 
 
 
********************************************************************
 
1-  اگر علی نبود عمر به هلاکت رسیده بود.
 
۲-  بیعت ابوبکر بی تدبیرانه انجام پذیرفت. خداوند مسلمانان را از شر آن حفظ کند و هر کس دیگر بار به بیعتی این چنین دست زد او را بکشید، دست از بیعت من بردارید آن جا که علی میان شما باشد، من بهترین فرد شما نخواهم بود.
 
 
 

[ چهارشنبه 06 شهریور 1392 ] [ 20:20 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]

میزان در تفسیر المیزان 
نقدی منصفانه
 
 
 
 
تفسیر المیزان در گفتگو با آیت الله سیدان
 
 
 
در آغاز بفرماييد ارزيابى شما از الميزان و شخصيت نويسنده آن در سنجش با ديگر تفاسير چيست؟
 
 
آیت الله سيدان:  
 
پيش از هر چيز، لازم مى دانم كه به ابعاد روشن و ممتاز تفسير شريف الميزان، اشاره اى هر چند به اجمال داشته باشيم «الميزان»
از امتيازهاى فراوان و مهمى برخوردار است كه بخشى از آنها را در جامعيت شخصيت مؤلف آن بايد جست و جود كرد و برخى را در سبك و شيوه تأليف الميزان.
 
 
شخصيتى چون علامه طباطبايى (ره) كه از علوم عقلى و نقلى و دانشهاى مختلف حوزوى و دينى برخوردار بود، بديهى است كه وقتى به تفسير قرآن روى مى آورد،
دستاورد او از كمال و جامعيتى بالا بهره داشته باشد، به كار تفسير مى پرداخت، ولى از نظر مايه علمى و بينش اجتماعى در سطحى پايين تر قرار داشت،
به رغم دسترسى به منابع فراوان تفسير و مدارك علمى مختلف، باز هم انتظار نمى رفت كه كارى در حدّ الميزان ارائه دهد. تبحّر بسيار بالاى علامه در علوم عقلى و نقلى
و اهتمام ايشان به كار تفسير و عزم ايشان بر استقصا و تفصيل و تحقيق و بسط كلام، سبب شده است تا مجموعه تفسير الميزان، حاوى بررسيهايى عميق و اصيل باشد.
 
 
از سوى ديگر، سبك و شيوه تدوين و تأليف الميزان نيز امتيازهايى بر بسيارى از تفاسير پيشين و يا معاصر خود دارد، از آن جمله:
 
يك. واژه شناسى الميزان; تا آن جا كه تتبّع كرده ام، شايد بهترين انتخاب از معانى كلمه ها در ذيل آيات صورت گرفته است.
 
دو. توجه به زمينه هاى تاريخى و شأن نزول و شرايط ويژه آيات در تفسير يك آيه.
 
سه. عنايت به مباحث مختلف اجتماعى، اخلاقى، اعتقادى و... ذيل آيات، به تناسب مطالب و اشاراتى كه در آيات، نسبت به آن موضوعات شده است.
 
چهار. تفكيك مباحث تفسيرى از مباحث موضوعى و نقطه نظرهاى علمى و فلسفى و كلامى كه به تناسب آيات مى بايست مطرح شود.
 
پنج. طرح دقيق مباحث عقلى به گونه اى كه مانند آن در ساير تفاسيرى كه ديده ام، نيست و اين معلول تبحّر خاص علامه در مطالعات عقلى و فلسفى است،
كه در بسيارى از تفاسير، با آن كه وارد مسائل عقلى شده اند، آن را به گونه مناسب مطرح نكرده اند.
 
شش. بررسى مسائل روايى به گونه مناسب و با تجزيه و تحليل بسيار مطلوب.
 
در مجموع با در نظر گرفتن همه اين ابعاد، مى توان تصريح كرد كه تفسير الميزان از جايگاهى بس والا برخوردار است، حتى تفاسيرى كه بعد از الميزان نوشته شده اند،
نتوانسته اند برتر از آن به شمار آيند، يا از نظر تبيين مطالب و احاطه بر تفسير با آن برابرى اهل نظر قرار گيرد.
با اين همه، نكته ها و ملاحظاتى در تفسير الميزان نيز هست كه مى تواند مورد تأمّل اهل نظر قرار گيرد.
 
روش تفسير قرآن به قرآن، كه از سوى علامه دنبال شده تا چه اندازه در كار تفسير پذيرفته است؟
 
 
 
آیت الله سيدان:
 
يكى از مبانى مهم «الميزان» كه چه بسيار بارزترين ويژگى آن نيز به شمار مى آيد و به يقين شما هم در ويژه نامه خود درباره الميزان،
بدان پرداخته ايد، موضوع «تفسير قرآن به قرآن» است.
 
علامه بر اين اعتقاد است كه جز در زمينه آيات الاحكام و برخى آيات معاد و قصص، ساير آيات قرآن بى نياز از غير خود مى باشد،
چه اين كه قرآن، مفسر و مبين آيات خود است و آيات مبهم و متشابه به وسيله آيات محكم و مبيّن تفسير مى شود.
 
ايشان در جلد سوم تفسير الميزان، (چاپ اسلاميه) صفحه 87 - 86 مى نويسد:
 
«قد مرفيما تقدم ان الآيات التي تدعو الناس عامة من كافر او مؤمن ممن شاهد عصر النزول او غاب عنه، الى تعقل القرآن و تأمله و التدبر فيه...
و خاصة قوله تعالى: «افلا يتدبرون القرآن...»
تدل دلالة واضحة قوله تعالى: الباحث بالتدبر و البحث و يرتفع به ما يترائى من الاختلاف بين الآيات و الآية في مقام التحدي،
و لا معنى لارجاع فهم معاني الآيات - و المقام هذاالمقام - الى فهم الصحابة و تلامذتهم من التابعين حتى الى بيان النّبى (ص)... .»
 
 
 
آيا به راستى اين نظر علامه صائب است يا خير؟
 
قبل از اين كه هر گونه داورى كرده باشيم، بيان چند نكته لازم است:
 
1. در قرآن قطعاً آياتى هست كه نياز به تبيين و تفسير داشته باشد و تفسير و توضيح آن را بتوان از برخى آيات ديگر به دست آورد.
به تعبير ديگر، اصل اين موضوع به شكل موجبه جزئيه صحيح و غير قابل ترديد است.
 
2. علامه در ارائه نظريه «تفسير قرآن به قرآن» تعظيم و تكريم قرآن را هدف قرار داده است و انگيزه اى جز اهتمام به امر وحى و كتاب الهى نداشته است
و هرگز در صدد نفى ارزش و اعتبار و حجيت قول و فعل معصوم (ع) در زمينه تفسير و ساير معارف دينى نبوده است.
 
اكنون با اين مقدمات پذيرفته و مسلم، بايد عرض كنم كه آنچه جاى تأمّل و نقد دارد، اطلاق و يا عموم اين سخن است و نه اصل آن.
 
اگر بگوييم يكى از راههاى تفسير قرآن، اين است كه به وسيله خود آيات تفسير شود، سخن درستى است و امّا اگر بگوييم تنها را صحيح،
تفسير قرآن به قرآن است و قرآن به بيان پيامبر اكرم(ص) و عترت پيامبر (در غير آيات احكام و بعضى از آيات معاد و قصص) نيازمند نيست،
اين اشكال پديد مى آيد كه در برخى زمينه ها قادر به رفع ابهام آيه به وسيله خود آيات نيستيم و بيان معصوم است كه رفع ابهام مى كند.
 
بديهى است كه علامه(ره) براى نظريه خويش دلايلى دارند كه به شرح زير بيان مى شود:
 
صاحب كتاب شريف الميزان، براى اثبات ضرورت تفسير قرآن به قرآن سه دليل آورده اند و در جلد اول و همچنين جلد نهم الميزان اظهار داشته اند
كه اين مجموعه در تبيين خودش نياز به غير ندارد، خودش، را تبيين مى كند. البته اين طور نيست كه همه افراد، اين توان را داشته باشند كه
از خود قرآن، قرآن را بفهمند، ولى كسانى كه راسخ در قرآن و دانش قرآنى هستند و از دقت خاصى برخوردارند و مقدماتى از نظر فن ادبى و لغت قرآنى را مى دانند
و براى ورود در قرآن اهليت دارند، با تفكر و تأمّل مى توانند قرآن را با قرآن تفسير كنند - جز در مواردى كه استثنا شده است -.
دلايل سه گانه علامه بدین قرار است:
 
يك. قرآن خود را نور معرفى كرده است و نور هم نياز به غير خود ندارد. «لايستنير بنور آخر»; نور با نور ديگر روشنى نمى يابد
وگرنه نور ناميده نمى شود. قرآن كه مى گويد، من «تبيان كل شى» هستم، چون خودش تبيان و بيان كننده و روشنگر است، نياز به بيان ديگرى ندارد.
 
دو. تحدى قرآن، منوط به آن است كه قرآن از غنا و روشنى لازم برخوردار باشد. قرآن ديگران را دعوت كرده است كه بياييد و
اين كتاب را بخوانيد تا هدايت شويد و آن را مورد توجه قرار دهيد و ببينيد كه انسان معمولى از آوردن معارف و مطالبى همانند آن عاجز است.
 
بنابراين قرآن در مقام تحدى است و اين تحدّى زمانى تمام است كه اولا، فهم آن و مفاهيم آن، براى مخاطبانش - مشركان و كافران - ميسر باشد
و ثانياً، فهم قرآن به چيز ديگرى نيازمند و متكى نباشد، حتى به بيان پيامبر و صحابه.
 
سه. در احاديث بسيار، وارد شده است كه به قرآن تمسك جوييد و روايات را به قرآن عرضه نماييد و اين سفارش هنگامى صحيح است
كه هر چه در حديث هست و از پيامبر اكرم(ص) نقل شده است از قرآن استفاده شود و اگر فهم قرآن به روايات توقف داشته باشد، دور لازم مى آيد.
 
به عبارت ديگر، چنانچه قرار باشد احاديث را به قرآن عرضه كنيم، بايد قرآن مشتمل بر تمامى مطالب و مفاهيم احاديث باشد.
از سوى ديگر، اگر بنا باشد قرآن را با حديث بفهميم، اين دورى است آشكار و باطل!
 
 
علامه در اين زمينه مى نويسد:
 
«فالحق ان الطريق الى فهم القرآن الكريم غير مسدود، و ان البيان الالي و الذكر الحكيم بنفسه، هو الطريق الهادي الى نفسه،
أي انه لايحتاج في تبيين مقاصد الى طريق، فكيف يتصور ان يكون الكتاب الذي عرفه الله تعالى بان هدى و انه نور و أنه تبيان لك شي،
مفتقراً الى هاد غيره و مستنيراً بنور غيره و مبيناً بامر غيره.»
 
 
 
 
 
 
 
نقد دليل اول
 
نقطه محورى سخن مرحوم علامه در دليل اول، اين عبارت است:
 
«وجعله هدى و نوراً و تبياناً لكلّ شى، فمابال النّور يستنير بنور غيره، و ما شأن الهدى يهتدى بهداية سواه، و كيف يتبّين ما هو تبيان لكلّ شى، بشى دون نفسه.»
 
سپس در همين زمينه مى افزايد:
 
«و امّا آيات الاحكام فقد اجتبينا تفصيل البيان فيها لرجوع ذلك الى الفقه.»
 
در پاسخ ايشان بايد عرض كرد و كه اوّلا شما خود، آيات الاحكام و برخى آيات معاد را از موضوع خارج دانسته ايد و فرموده ايد كه در اين موارد،
نمى توان به خود قرآن اكتفا كرد و بيان پيامبر(ص) و معصومين(ع) در تبيين آنها لازم است.
سؤال ما اين است كه مگر تبيان بودن قرآن، استثناپذير است؟ آيا ممكن است برخى آيات بيان و نور باشد و برخى ديگر خبر!
 
اگر بپذيريم كه همه قرآن، نور و همه آيات، بيّنات است و لازمه نور بودن و بيّنات بودن را بى نيازى از تفسير و توضيح پيامبر(ص) و امامان(ع) بدانيم،
نبايد حتى آيات الاحكام و آيات معاد را هم استثنا كنيم. و اگر نور بودن قرآن، منافاتى با اين نكته نداشته باشد كه برخى آيات آن در تفسير و تبيين نيازمند سنت باشد،
در اين صورت دليلى ندارد كه به استناد نور بودن قرآن، سنت را از گردونه تفسير بيرون برانيم و قرآن را بى نياز از سنّت بدانيم، بلكه مى توانيم بپذيريم كه حتى در صورتى
كه فهم برخى آيات قرآن - چه آيات الاحكام و آيات معاد و چه آيات ديگر - به توضيح و تبيين روايات متكى باشد، باز هم قرآن، نور است و بيّنات.
 
حق اين است كه نور بودن كليت قرآن، به عنوان يك مجموعه، منافاتى با اين ندارد كه برخى آيات آن متشابه باشد و در فهم و تفسير، نيازمند روايات و بيان معصوم(ع);
زيرا منظور از نور بودن قرآن و هدايتگرى آن، در خطوط كلى هدايت و سعادت است، اگر مى گوييم، قرآن «تبيان كل شى» است نظر به مجموع قرآن است،
نه اين كه هر آيه به تنهايى «تبيان كلى شى» باشد. به اضافه اين كه تبيان كل شى بودن، از كجا كه ويژه معصوم و در مقام ثبوت نباشد.
 
بنابراين، قرآن مى فهماند كه حق و باطل چيست و مى فهماند كه خودش كتاب حق است، هر چند بخشى از حقايق آن با ارجاع به آورنده آن آشكار گردد.
 
گفتنى است كه خود ايشان گاه در پايان تفسير يك آيه با جمله «والله اعلم» گذشته اند كه از آن فهميده مى شود مطلب روشن نشده است،
مانند تفسير آيه شريفه: «ويقولون ما ذاينفقون قل العفو». گاه نيز فرموده اند، معنى اين كلمه را مثلا «دابة الأرض» از قرآن نفهميديم.
مانند اين گونه موارد، منافات با نور بودن آن ندارد، با آن كه بر خلاف نظر ايشان چنين آياتى نيازمند به غير خود مى باشند.
 
 
 
نقد دليل دوم
 
مرحوم علامه طباطبايى در جلد سوم الميزان صفحه 86 مى نويسد:
 
«فان قلت: لاريب انّ القرآن انما نزل ليعقله الناس... قلت قد مرّ فيما تقدّم ان الآيات التى تدعو النّاست عامة من كافر او مؤمن ممن شاهد عصر النزول او غاب عنه،
الى تعقل القرآن أو تأمّل و تدبّر فيه و خاصة قوله تعالى: «افلا يتدبّرون القرآن و لوكان من عند غير اللّه لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً»
تدلّ دلالة واضحة على أنّ المعارف القرآنية يمكن ان يناله الباحث بالتدبّر و البحث و يرتفع به ما يترائى من الاختلاف بين الآيات و الآية فى مقام التحدّى.»
 
چنانكه ياد شده، اجمال نظر علامه اين است:
 
1. قرآن براى همه مردم آمده است. و نه براى گروه خاصى از مردم.
 
2. قرآن از مردم خواسته است تا درباره مطالب وحى بينديشند و تأمّل و تدبّر كنند.
 
3. دو مقدمه ياد شده نتيجه مى دهد كه پس از مفاهيم قرآن اگر مورد تأمّل و تدبّر قرار گيرد، براى همه انسانها قابل فهم است و
مردم براى درك حقانيت قرآن و حقايق معرفتى آن، نياز به غير قرآن ندارند:
 
«ولا معنى لإرجاع فهم معانى الآيات الى فهم الصّحابة و تلامذتهم من التابعين حتى الى بيان النّبى(ص).»
 
بيان، معنا ندارد كه كسى بگويد فهم معانى آيات قرآن، نيازمند فهم صحابه و يا شاگردان صحابه است و حتى نمى توان گفت كه نيازمند بيان خود پيامبر(ص) است.
 
اين فرمايش علامه هم تمام نيست، زيرا اگر بخش مهمى از آيات قرآن داراى مفاهيم محكم و بيّن باشد، باز هم كافى است كه خداوند، همه انسانها را - بدون استثنا -
براى تأمّل در آن آيات فراخواند و از ايشان بخواهد كه با تدبّر در قرآن، آثار حقانيت وحى و رسالت پيامبر را دريابند و نيز اذعان كنند كه نمى توانند
مانند هدايت قرآنى كتابى بياورند و هرگز لزومى ندارد كه همه آيات مربوط به معارف روشن و آشكار باشد.
 
 
 
نقد دليل سوم
 
بيان علامه در دليل سوم اين است:
 
«... على ان الاخبار المتواترة عنه(ص) المتضمّنة لوصيته بالتّمسّك بالقرآن و الأخذ به وعرض الروايات المنقولة عنه(ص)
على كتاب اللّه، لايستقيم معناها الاّ مع كون النبى(ص) كان من الدور الباطل و هو ظاهر.» الميزان 3 / 87
 
 
خلاصه سخن علامه اين است كه:
 
1. روايات را بايد به قرآن عرضه داشت.
 
2. قرآن زمانى مى تواند مرجع روايات بادشد كه در بردارنده همه مفاهيم و معارف روايى باشد.
 
3. اگر قرآن واجد همه معارف و مفاهيم موجود در روايات است و مى توان آنها را فهميد،
 
پس قرآن براى تبيين و تفسير مفاهيم خويش، نيازمند روايات نيست.
 
4. اگر بگوييم با اين كه سنجش محتواى روايات به قرآن متكى است، قرآن هم براى فهميده شدن -
گر چه در بخشى از مطالب خود - وابسته به بيان روايات است، دور لازم مى آيد، و دور قطعاً پذيرفته نيست.
 
آنچه درباره اين فرمايش علامه به نظر مى رسد، اين است كه اگر دقت شود، دورى در كار نيست،
زيرا جهت توقف فرق دارد. دور، وقتى باطل است كه جهت دور واحد باشد، ولى اگر جهت آن دو يا چند چيز شد، اساساً دورى وجود ندارد.
 
 
توضيح اين كه، ما از فرمايش علامه چهار قضيه به دست آورديم. دومين جمله اين بود كه
«قرآن زمانى مى تواند مرجع روايات باشد كه در بردارنده همه معارف و مفاهيم روايى باشد
 
تعبير علامه اين است:
«عرض الروايات المنقولة(ص) على كتاب اللّه، لايستقيم معناها الاّ مع كون جميع ما نقل عن النّبىّ(ص)، ممّا يمكن استفادته من الكتاب.»
 
اشكال اصلى در همين قسمت عبارت است;
 
زيرا عرضه داشتن روايات به قرآن براى تشخيص صحيح از غير صحيح است و عرضه روايات بر قرآن،
به اين نيست كه حتماً قرآن درباره يكايك احاديث، سخنى به تصريح داشته باشد و همه احاديث در قرآن باشد، بلكه عرضه روايات
بر قرآن براى اين است كه آن روايات، ناهمخوان با آيات و مخالف قرآن نباشند، نه اين كه حتماً جهت تأييدى در خصوص محتواى هر روايت در آيات بيابيم.
 
 
آنچه در روايات «عرضه به قرآن» آمده اين است كه اگر حديثى را مخالف قرآن يافتيد «فاضربو على الجدار»
نه اين كه اگر مضمون حديثى در قرآن نيامده بود، آن حديث را كنار بگذاريد!
كوتاه سخن اين كه در عرضه روايات قرآن، بايد در جست و جوى اين باشيم كه بدانيم آن روايات،
مخالف با قرآن است يا مخالف نيست. مخالف را كنار بگذاريم.
 
آنچه مخالف قرآن نيست، دو صورت دارد:
1. اصلا درباره آن بيانى در قرآن نيامده است.
 
2. در تأييد آن، بيانى صريح به دلالت مطابقى و يا بيان غير صريح (التزامى و يا تضمنى) در قرآن آمده است.
 
اين كه گفتيم جهت توقف فرق دارد، به اين معناست كه: ما بايد روايات را بر قرآن عرضه كنيم، تا بدانيم تضادى با قرآن دارد يا خير.
 
از طرف ديگر نياز عرضه قرآن بر روايات، براى تبيين و تشريح بخشى از آيات است كه بدون روايات تبيين نمى شود.
 
همچنين بايد توجه داشت كه قرآن در موارد بسيارى خود، مخاطبانش را به غير خودش ارجاع داده و از جمله فرموده است:
 
«انا انزلنا اليك القرآن التبيّن للنّاس»
 
و يا فرموده است: «بل هو آيات بينات فى صدور الذين اوتوالعلم»
 
ظهور اين گونه آيبات در اين است كه هر گاه كسانى كه شأنيت فهم قرآن را دارند، به آيه اى رسيدند كه تفسير آن را ندانستند، به «الذين اوتوالعلم» مراجعه كنند.
 
در عمل نيز وقتى ما به قرآن مراجعه مى كنيم، در مى يابيم كه با وجود بيانهاى تفسيرى عالمان علم تفسير، باز هم معناى برخى آيات چندان روشن نيست،
چنانكه خود علامه در تفسير «دابّة الأرض» مى فرمايد: هر چه كوشش كرديم كه معناى «دابّة الأرض» را در پرتو آيات ديگر به دست آؤريم، ميسّر نشد.!!!!؟
 
 
نكته اى كه در اين جا لازم به ذكر است اين است كه مرحوم علامه طباطبايى از آن جا كه همتشان تفسير قرآن به قرآن بوده است
و اين سبب شده تا به آيات توجه بيش ترى داشته باشند و در اين رابطه به طور كامل تلاش كرده اند،
طبعاً تفسير ايشان از جهات بسيارى ممتاز و برجسته است و بسيارى از تفاسير اساساً در هنگام بررسى يك آيه توجهى به اين نكته ندارند.
بنابراين چنين توفيقى را نيز نخواهند داشت.
 
 
در رابطه با اين نكته كه علامه مى فرمايند قرآن نور است و نور به غير خودش براى روشن شدن نيازى ندارد،
 
گفته شد كه بر اساس آنچه از مراجعه به خود قرآن و برخى روايات استفاده مى شود،
 
قرآن احياناً و در مواردى نيازمند به غير خودش، يعنى پيامبر و ائمه معصومين(ع) است
 
و اين با تبيان بودن قرآن براى خودش منافات ندارد، زيرا مى توان گفت،
 
قرآن در مقام ثبوت، نياز به غير خودش ندارد، و در اين صورت قرآن در كنار معصوم(ع) نياز به غير ندارد و غير معصوم، نيازمند معصوم است.
 
 
اما خود معصوم با توجه به آن مقام علمى خاص، مى تواند از خود قرآن نكاتى را از قرآن استفاده كند،
گر چه به صورت رمز در قرآن بيان شده باشد و در فهم قرآن نياز به غير قرآن نداشته باشد،
 
ولى اين جهت كه آيات قرآن در مقام ثبوت، چنين وضعيتى را دارد يا نه، مورد بحث ما نيست و در اين سخنى نيست.
 
 
آنچه مورد بحث است، در ارتباط با غير معصومين است كه آيا در مقام فهم قرآن، گر چه در مواردى خاص و به عنوان موجبه جزئيه به بيان معصوميت نيازمند هستند يا نه؟
 
از عبارتى كه ايشان در جلد سوم آورده بودند، به طور صريح استفاده مى شود كه قرآن نيازى به غير خود در اين جهت ندارد و باحثان و پژوهشگران،
خود مى توانند با مراجعه به آيات ديگر وحتى در موارد اختلاف بين آيات، خود اختلاف را بر طرف سازند و مسأله را حل كنند. !!!!
 
اين بخش از سخن علامه مورد خدشه ما بود و گفته شد كه از بررسى آيات قرآن و مراجعه به روايات به گونه ديگرى استفاده مى شود.
 
 
 
 
 
نقدى بر بيان علامه(ره) درباره حديث ثقلين
 
 
علامه در جلد سوم الميزان صفحه 89 و در ارتباط با مطالبى كه از ايشان آورديم، حديث ثقلين را مطرح كرده اند كه به نظر مى رسد، معناى كه براى حديث آورده اند، جاى تأمّل باشد.
 
 
ايشان فرموده اند، اگر كسى بگويد با اين روش كه شما داريد و قرآن را بى نياز از غير خود دانسته ايد،
 
درباره حديث ثقلين كه بر تلازم ميان قرآن و حديث عترت دلالت دارد، چه مى گوييد؟
 
در پاسخ مى گوييم، اين حديث شريف در مقام حجيت هر يك به طور مستقل است و هرگز نظر به تلازم قرآن و عترت ندارد.
 
عبارت علامه چنين است:
 
«والحديث غير مسوق لابطال حجية ظاهر القرآن... كيف وهو يقول لن يفترقا، فيجعل الحجية لهما معاً،
 
فللقرآن الدّلاله على معانيها و الكشف عن المعارف الالهيّة. ولا هل البيت، الدّلالة على الطريق و هداية النّاس الى عقائدهم و مقاصدهم.»
 
 
 
حاصل كلام علامه اين است كه قرآن و عترت هر دو حجّيت دارند، امّا هر يك مستقل از ديگر است و لازم نيست كه به يكديگر وابسته باشند، (!!!!!؟)
 
 
ولى به خوبى روشن است كه حديث شريف توصيه به تمسك به هر دو دارد و اين كه اين دو بايستى با هم در نظر گرفته شوند و
 
روايات بسيارى جز حديث ثقلين نيز تلازم بين قرآن و عترت را مى فهماند و در بيانات ائمه(ع) فراوان آمده است كه ما بيانگر قرآن هستيم (به اين معنى كه اگر بيان ما اهل بيت نباشد، همه مفاهيم براى مردم روشن نمى شود.) 
 
 
كاستيهاى تفسير الميزان يا روش تفسير قرآن به قرآن را در چه مى بينيد؟
 
آیت الله سيدان:
 
آن گونه كه از بررسى اين تفسير به دست مى آيد، از آن جا كه تفسير الميزان در تفسير آيات، روش تفسير قرآن به قرآن را برگزيده
 
و بنابراين بوده است كه همه آيه ها با خود آيات معنى شود، در مواردى به نظر مى رسد، برخى از آيات در كنار آن حديثى رسيده است و آن آيه را تفسير كرده است،
 
به دليل آن كه حديث مزبور در مورد توجه قرار نگرفته است، آيه نيز آن گونه كه مناسب بوده و در شأن اين تفسير بوده، تبيين نشده است. از جمله اين موارد، آيه زير است كه از گفته حضرت سليمان(ع) آمده است: 
 
«رب اغفرلى و هب لى ملكاً لاينبغى لأحد من بعدى»
 
درباره اين آيه، پرسشى مطرح است كه اين درخواست، چگونه از پيامبرى مانند حضرت سليمان صادر شده است.
و چگونه سليمان(ع) با آن كه مى داند، پس از او پيامبران و پيامبر خاتم و اوصياى او خواهند آمد، چنين مطلبى را از خداوند مى خواهد.
 
آيا بازگشت اين در خواست به نوعى بخل يا عجب نيست؟
 
در اين جا در ذيل آيه، روايتى از امام موسى كاظم(ع) رسيده است كه پاسخگوى اين پرسش است و در الميزان ذكر نشده است.
 
علامه در حل اين مشكل خواسته اند از آيات استفاده كنند و از آن جا كه آيات، پاسخى در اين زمينه به دست نمى دهد،
 
اين گونه موضوع را حل كرده اند كه در اين آيه اختصاص ايشان به ملك تقاضا شده است و نه اختصاص ملك به ايشان.
 
در حالى كه از ظاهر آيه چنين مطلبى استفاده نمى شود و شاهدى نيز بر آن نيست. افزون بر اين كه در اين صورت نيز جاى سؤال و استبعاد همچنان باقى است.
 
امام موسى بن جعفر(ع) در توضيح اين آيه مى فرمايد:
 
«مُلك و حاكميت، گاه با قهر و غلبه و ظلم و جور به دست مى آيد كه امور ياد شده نشانه الهى نبودن چنين حكومتى است.
ولى در مواردى به گونه اى است كه خود آن مُلك، نشان دهنده الهى بودن آن ملك است. در اين آيه سليمان(ع) از خداوند چنين مى خواهد: خدايا بر من مُلك و حكومتى ببخش كه كسى در الهى بودن و حقانيت آن شك نكند و سزاوار آن نباشد كه كسى چنين بپندارد كه منشأ غير الهى دارد، چنانكه مى بينيم، پادشاهى سليمان چنين بود و با آن حشمت و قدرت سليمان و تسلط او بر جن و انس و حيوانات و باد و... جاى ترديد در الهى بودن حكومت او نيست.»
 
 
از اين جا روشن مى شود كه براى فهميدن برخى از آيات، نياز به غير قرآن داريم
 
و لذا اين آيه جز با روايت ياد شه، قابل حل نيست وگرنه باعث دانشمندى مانند علامه بايد مشكل آيه را به جاى مى رساند.
 
نكته ديگرى كه نياز تفسير قرآن به روايات را روشن مى سازد، اين است كه به فرض آن كه برخى احتمالات در يك آيه در برابر اشكالات وارد شده بر آيه، مشكل را حل مى كند،
ولى چنين پاسخى قابل ارائه به اشكال كننده نيست.
 
مثلا اگر در آيه اى نسبت به مراد و مفهوم آيه، شبهه و اشكالى وارد شود، يا تضادى ميان دو آيه به نظر رسيده باشد،
اگر پاسخى آن گفته شود، اگر اين آيه به طور احتمال معناى آن چنين باشد و آيه ديگر احتمالا معناى آن چنان باشد،
ديگر تضادى نيست و به اين گونه پاسخ داده شود، چنين پاسخى براى اعتراض كننده، قانع كننده و كارساز نخواهد بود;
زيرا هر تناقض و اشكالى با چنين پاسخى حل مى شود.
 
بنابراين اگر خود اين كتاب و آورنده اين كتاب، افرادى را كه سخن آنان در اثبات و تعيين يك احتمال از ميان احتمالات گوناگون سند و حجت باشد، معرفى نكند،
همچنان اشكال باقى است و تنها با وجود احتمالات نمى توان مشكل و شبهه را حل كرد. به عبارت ديگر در موارد بسيارى براى فهم آيه نمى توان
به راحتى و به طور كامل و روشن و قطعى آيه را با آيات ديگر روشن ساخت و مشكل را حل كرد. بلى با احتمالاتى مى توان از كنار آيه به آسانى گذشت، ولى اين احتمالات براى اشكال كننده، پاسخ كافى نيست.
 
اما اگر در پاسخ او گفته شود كه بايد در اين زمينه به كسانى كه سخن آنان سند و حجت است، و در ارتباط با اين كتاب مطرح هستند و با آن تلازم دارند، مراجعه كنيم
و از بيان آنها در حل اشكالات بهره ببريم. چنين پاسخى قانع كننده خواهد بود.
 
ياد آور مى شود كه با توجه به اصرار مرحوم علامه بر روش تفسير قرآن به قرآن و دخالت ندادن مطالبى ديگر در آن و موفقيت ايشان در بسيارى از موارد،
با آن همه گاهى انس با مسائل عقلى تأثير خود را گذاشته است كه با يك نمونه آن اشاره مى شود:
 
 
علامه پس از نقل روايتى از پيامبر با اين عبارت: «تفكروا فى خلق الله و لاتفكروا فى الله فتهلكوا» در جلد 19 صفحه 58 مى نويسد:
 
«اقول: و فى النهى عن التفكر فى الله سبحانه روايات كثيرة اُخر مودعة فى جوامع الفريقين، و النهى ارشادى
متعلق بمن لايحسن الورود فى المسائل العقبلة العميقة، فيكون خوضه فيها تعرضاً للهالاك الدائم.»
 
بايد گفت چنين برداشتى از اين روايت، تنها با انس با مسائل عقلى قابل توجيه است، و گرنه روشن است كه از ظاهر روايت اين گونه استفاده نمى شود.     !!!!؟
 
 
 
 
 
 
 
 
 

[ سه‌شنبه 05 شهریور 1392 ] [ 17:23 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]

 دانلودکتاب نقدی جامع برتصوف(که بیشتر مبانی فلاسفه وعرفا درآن رد شده)

 
 
 
 

[ چهارشنبه 05 تیر 1392 ] [ 19:59 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]

 


نقد مباني حكمت متعاليه

 

فلسفه و كلام

در قسمت‏هاى متعدد اين جزوه عنوان «فلسفه ارسطويى اسلامى شده» را به كار برده‏ام و مى‏دانم كه اين عنوان براى دوست داران اين فلسفه خوش آيند نيست آنان دوست دارند كه فلسفه‏شان «فلسفه اسلامى» ناميده شود و همه‏جا نيز با همين عنوان تعبير مى‏كنند.

به گمانم اگر يكى از اين بزرگواران اين جزوه را تا اين‏جا خوانده باشد ديگر دليلى براى ناخوش آيندى و رنجش نمى‏ماند. با اين همه باز يك نكته اساسى را توضيح مى‏دهم: امروز ما عملاً يك فلسفه داريم به نام فلسفه اسلامى - و به قول من فلسفه اسلامى شده - و يك كلام داريم. يعنى كلام ما از فلسفه ما جداست و هر كدام، استاد خاص، كلاس ويژه، امتحان مخصوص به خود و نمره خاص خود را دارد.

و هم‏چنين متخصصين در فلسفه را حكماء مى‏ناميم و متخصصين در كلام را متكلمين مى‏خوانيم. مگر غير از اين است كه فرق فيلسوف و متكلم اين است كه متكلم با تعهد به آيه و حديث - با تعهد به قرآن و اهل‏بيت: - كار علمى و بحث علمى مى‏كند و فيلسوف اين تعهد را ندارد -؟

پس اين فلسفه كه تعهدى در قبال قرآن و حديث ندارد فلسفه اسلامى نيست. تنها با يك مراجعه اجمالى به كتاب «قواعد العقائدِ» علامه و نابغه بزرگوار و ارجمند خواجه نصير طوسى مى‏توانيم موارد تقابل و ناسازگارى‏هاى فلسفه و كلام و اختلافات اساسى‏شان را به شمار آوريم.

اين دوگانگى، يعنى يك فلسفه و يك كلام جدا از همديگر داشتن چه معنايى دارد؟ اين دوگانگى براى مسيحيت برازنده بود؛ زيرا مسيحيت پولسى نه فلسفه داشت و نه مى‏توانست فلسفه‏اى داشته باشد چيزى كه پايه‏اش بر «تثليت» باشد با هيچ عقل و منطقى سازگار نيست. مگر با توجيهات وسيعى كه عقل و تعقل را به بند كشاند و ادعا را بر دليل مسلط كند؛ امّا...

اهل‏بيت‏عليهم السلام:

اهل‏بيت‏عليهم السلام يك كلام و يك فلسفه ندارند بل فلسفه و كلام‏شان يكى است مگر مى‏شود قرآن بدون تعهد به قرآن سخن بگويد مگر ممكن است اهل‏بيت‏عليهم السلام بدون تعهد به خودش حرف بزند.

پس يا اين فلسفه مال اسلام نيست يا اين كلام، كلام اسلام نيست و نبايد عنوان آن را فلسفه اسلامى گذاشت. تنها عنوان «فلسفه اسلامى شده» سزاوار آن است كه به صراحت بايد گفت: در اين اسلامى شدن نيز فلج است و نتايج خلاف اسلامى زيادى هم دارد.

امّا كلام: كلام امروزى ما نيز مبتنى بر منطق ارسطويى است و مى‏تواند در مفهومات بحث كند؛ امّا حق ندارد در وجود واقعى خدا در صفات خارج از ذهن كه عين وجود خدا هستند و در... بحث كند.

كلام اهل‏بيت همان فلسفه اهل‏بيت است و فلسفه اهل‏بيت‏عليهم السلام همان كلام اهل‏بيت‏عليهم السلام است. فلسفه اسلامى با كلام اسلامى فرقى ندارد. يعنى كلامش در بطن فلسفه‏اش نهفته است.

خلاصه‏اى از مباحث گذشته

خواننده توجه دارد كه در اين جزوه هم از نظر كمّى و هم از نظر كيفى كاملاً و در حدّ نهايت امكان به اختصار بسنده شده؛ زيرا:

1 - مقصود بررسى همه متون يا همه متنى از متون فلسفه ارسطويى نبوده و نيست. مراد تنظيم مقدمه‏اى است براى كتاب «تبيين جهان و انسان».

2 - فلسفه، به‏ويژه فلسفه ارسطويى، تعقل است و بر بنيان تعقل مبتنى مى‏شود اگر يك مبناى اساسى در يك سيستم و سازمان فلسفى غلط باشد همه سازمان و ساختمان آن فلسفه فرو مى‏ريزد.

خشت اول گر نهد معمار كج             تا ثـــريا مى‏رود ديوار كج

بنابراين در ابطال يك فلسفه اثبات باطل بودن يكى دو مبناى اساسى آن كافى است در حالى كه در اين جزوه نادرستى همه اصول و مبانى فلسفه ارسطويى به شرح رفته است.

3 - حتى به اين بحث مختصر نيز نياز نبود؛ زيرا فلسفه ارسطويى با همان منطق، با همان استدلال، با همان ادعاى جدّى بودن و جدى انديشيدن و از مسلمات استفاده كردن،كه در طبيعيات بحث مى‏كرد (و همه آن‏ها باطل از آب درآمد و ثابت گشت كه غير از توهمات چيز ديگرى نبوده‏اند) در الهيات نيز با همان منطق، با همان ادعاى جدى بودن و جدى انديشيدن و از مسلمات استفاده كردن، بحث مى‏كند؛ نه چيز ديگر.

متأسفانه اين ما هستيم كه از اين فلسفه باطل شده دست برنمى‏داريم، فلسفه‏اى كه خود به خود باطل شده حتّى بطلانش نيازمند «ابطال» نبوده و نيست.

با همه اين‏ها در پايان مباحث گذشته به عنوان جمع‏بندى يك نگاه مختصر به ويژگى‏هاى منطق ارسطويى و اشتباهات مبنايى فلسفه ارسطويى - كه در قالب «حكمت متعاليه» نيز همين مبانى ناصحيح حضور دارند بل به اهميت‏شان افزوده شده - داشته باشيم گرچه نوعى تكرار باشد:

الف) ويژگى‏هاى منطق ارسطويى:

1 - منطق ارسطويى منطقى است از نظر انسجام، سيستم و سازمان، بس دقيق و صحيح.

2 - منطق ارسطويى منطق «علم الذهن» و منطق «مفاهيم شناسى» است نه منطق عينيات و واقعيات.

3 - الهيات بالمعنى الاعم و الهيات بالمعنى الاخص و نيز طبيعيات همه از موضوعات عينى و واقعى بحث مى‏كنند و نبايد از منطق ارسطويى كه منطق ذهن است در اين عرصه‏ها استفاده كرد.

4 - سقوط بخش طبيعيات فلسفه ارسطويى نشان مى‏دهد كه اين منطق اگر به عرصه عين و واقعيت وارد شود غير از روى هم چيدن ذهنيات محض، كارى از پيش نمى‏برد. و واقعيات را به ذهنيات تبديل مى‏كند.

5 - كارآئى اين  منطق در فلسفه اسكو لاستيك براى اثبات تثليت و در اسلام براى اثبات توحيد، نشان مى‏دهد كه اگر اين منطق به عرصه عينيات وارد شود تثليت و توحيد و هر چيز ديگر را مى‏توان با آن سازمان داد.

ب) اشتباهات مبنايى فلسفه ارسطويى و حكمت متعاليه:

1 - شمول دادن كاربرد «عقل» بر خداوند كه خالق عقل است. خدا را قابل تحليل و تعقل عقلى دانستن در حالى كه عقل مخلوق خداوند و قهراً محدود است و خداوند نامحدود.

2 - خداوند را «علة العلل» دانستن، در حالى كه خداوند خالق قانون علة و معلول است.

3 - انتخاب عنوان «صدور» يا «نشو» به جاى «ايجاد» و «انشاء».

4 - سرايت دادن مسأله ذهنى «تفكيك وجود از ماهيت» به عرصه واقعيات و عينيات.

5 - سرايت دادن تناقضِ ميان دو مفهوم ذهنى «وجود» و «عدم» به عرصه عينيات.

كه نتيجه مى‏دهد «خداوند صرف الوجود» است در حالى كه آن چه در واقعيت و خارج هست «شى» است نه «وجود» وجود يك مفهوم كاملاً ذهنى است.

6 - فلسفه ارسطويى بر مبناى منطق ارسطويى (وقتى كه با عينيات پيوند مى‏خورند) راهى غير از «وحدت وجود» ندارد.

7 - فلسفه ارسطويى مفهوم صرفاً ذهنىِ «تشكيك» را به عينيات سرايت مى‏دهد و در نتيجه با انكار واقعيات به سفسطه سقوط كرده و به ضد فلسفه تبديل مى‏شود و مصداق «نقض غرض» مى‏گردد.

8 - باور به «موجودات ممكن الوجود» با وصف «قديم» با عنوان «مجردات» يا هر نوع ديگر در حالى كه هيچ چيزى (غير از خدا) فارغ از زمان (تغيير) و مكان نيست.

9 - فلسفه ارسطويى توجه ندارد كه: هر حادث به‏دليل همان حدوثش محدود است و حدود هر شى (نفس حدود) مكان آن شى است.

10 - فلسفه ارسطويى توجه نمى‏كند كه: نفس «حدوث» يعنى «حركت» و حركت يعنى «زمان». چگونه ممكن است يك شى حادث، مجرد از زمان باشد.

11 - گريز از «محذورين» در سوال «خداوند آن پديده اوليّه را از چه خلق كرد؟» عامل اوليه پناه آوردن ارسطوييان به اصطلاح‏هايى از قبيل «صدور»، «عقل اول، عقل دوم تا عقل عاشر» است در حالى كه اساس اين سؤال غلط و سالبه به انتفاى موضوع است.

12 - گريز از سوال «خداوند قبل از آفرينش كائنات به چه كارى مى‏پرداخت؟» ارسطوييان را وادار كرده كه به فرضيه مجردات كه «قديم» باشند، باور كنند در حالى كه اساس سوال غلط و مصادره به مطلوب است و نيز مصداق تناقض به شمار مى‏آيد.

13 - فلسفه ارسطوئى بيش از هر فلسفه‏اى و بشدت دچار «جهل ايجادى» است كه در چند برگ بعد، توضيح آن خواهد آمد.

14 - همان‏طور كه خواهد آمد: حركت جوهرى نه يك كشف است و نه يك ابتكار، بل حل مشكلى است كه ارسطوييان تنها براى خودشان ايجاد كرده بودند و تنها براى خودشان حل شده است. ديگران نه به اين اشتباه دچار شدند و نه نيازى به حلّ آن دارند.

15 - بحث حركت جوهرى، حركت در عَرَض و تفكيك اين دو از همديگر حتى بر اساس خود ارسطوئيات نيز يك بحث بى‏هوده است؛ زيرا خودشان تصريح كرده‏اند كه تفكيك جوهر و عرض صرفاً يك انتزاع ذهنى است با اين همه اين مسأله را به عينيات تسّرى مى‏دهند.

16 - حركت يك «شى» است و هر شى يك وجود دارد و يك ماهيت، پس حركت به‏دليل وجودش «اصيل» است حال يك اصيل چگونه بر ماهيت كه اعتبارى است متفرع مى‏شود؟ خواه در مبناى ابن سينا كه حركت را تنها در عرض مى‏داند و خواه بر مبناى صدرا كه حركت را در جوهر و به تبع آن در عرض مى‏داند چون جوهر و عرض هر دو ماهيت هستند.

17 - اقتضاى ايجابى و قهرى فلسفه ارسطويى (به‏ويژه در قالب حكمت متعاليه) اين است كه: نفى جنس، نوع و فصل از خداوند لازم گرفته خداوند «صرف الوجود»، «حقيقة الوجود» باشد، آنگاه به توجيهات مى‏پردازد كه «حقيقة الوجود» صرفاً يك مفهوم ذهنى نيست.

18 - معنى توحيد در فلسفه ارسطويى به‏ويژه در حكمت متعاليه «يكى كردن خدا و كائنات» است - همه اشياء را يك شى واحد دانستن - توحيد در قرآن و حديث سلب الوهيت (با هر تاويل و توجيه) از همه اشياء (غير از خدا) است.

19 - خداى ارسطو و ارسطوئيان و از آن جمله خداى حكمت متعاليه «فعل محض» است. توان «ايجاد»، «انشاء» و «خلق كردن» را ندارد. «مَنشأ» است نه «مُنِشى‏ء»، «مصدر» است نه حتى «صادر كننده»، «تماشاگر محض» است نه «فعال» و...

20 - فلسفه ارسطويى همان‏طور كه با جدّ و ادعاى دقت، در طبيعيات بحث و استدلال مى‏كند در الهيات نيز با همان جدّ و ادعاى دقت، استدلال مى‏كند با همان منطق و با همان شيوه و با همان برهان كه مدعى است از مقدمات يقينى تشكيل مى‏يابد. با همه اين‏ها طبيعياتش باطل و موهوم از آب درآمد، بى‏ترديد الهياتش نيز همين‏طور است. وحدت ابزار، وحدت شيوه، وحدت جريان استدلال، غير از «وحدت در بطلان» چيزى را ايجاب نمى‏كند.

21 - فلسفه ارسطويى غير از اعتقاد به «انسان حيوان است» چاره‏اى ندارد. يعنى اين مطلب از يافته‏هاى آن نيست تا بگوييم يك استنتاج علمى است بل لازمه قهرى ابزار و شيوه و روش آن است.

22 - فلسفه ارسطويى چاره‏اى غير از «اصالت فرد» ندارد.

23 - فلسفه ارسطويى بر اساس همان «اصالت فرد» چاره‏ايى جز «ليبراليسم» ندارد.

يعنى اين فلسفه نمى‏تواند «مكتب» باشد و ايدئولوژى  - به قول خودشان حكمت عملى - بدهد در حالى كه كسى شك ندارد اسلام (و هر دينى) مكتب است و ايدئولوژى و نسخه براى زندگى مى‏دهد.

24 - فلسفه ارسطويى نمى‏تواند به «شخصيت جامعه» معتقد باشد.

25 - فلسفه ارسطويى نمى‏تواند حقوقى براى جامعه در قبال حقوق افراد قائل شود.

26 - فلسفه ارسطويى در قالب حكمت متعاليه چاره‏اى جز تفكيك طريقت از شريعت ندارد.

27 - اقتضاى ايجابى و قهرى فلسفه ارسطويى «نسبى بودن اخلاق» است به‏ويژه در قالب حكمت متعاليه.

28 - فلسفه ارسطويى همان‏طور كه مى‏توانست تثليت اسكو لاستيك را ثابت كند همانطور هم در اسلام بحث مى‏كند و توحيد را توضيح مى‏دهد. پس بوسيله تسّرى دادن اين فلسفه به عينيات هر چيز متناقض را مى‏توان با آن اثبات كرد.

 

http://daralsadegh.net/bank-majallat-nooralsadegh/1129-arasto

 

[ یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ] [ 17:50 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(1) ]

[ شنبه 21 اردیبهشت 1392 ] [ 18:06 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

 

 

دروغ های محمد حسین طهرانی 
 
1- محمد حسین طهرانی مطلبی را به دروغ از قول شیخ طریقتی خود، مرحوم شیخ محمد جواد انصاری همدانی نقل می کرده چنین می گوید:
 
 
«در لیله ی جمعه دوازدهم شهر جمادی الثانیه سنه ی یک هزار و سیصد و هفتاد و هفت هجریه قمریه، که حقیر در همدان و در منزل و محضر حضرت آیت الله حاج شیخ محمد جواد انصاری همدانی ایشان در ضمن نصایح و مواعظ و قضایا فرمودند: آقا سید معصوم علیشاه را آقا محمد علی بهبهانی در کرمانشاه کشت. آقا محمد علی سه نفر از اولیای خدا را کشت. سومی آنها بدلا بود که فرمان قتل او را صادر کرده بود. بدلا به او گفت: اگر مرا بکشی، تو قبل از من خاک خواهی رفت! آقا محمد علی به وی گفت: مظفر علیشاه و سید معصوم علیشاه که از تو مهم تر بودند، چنین معجزه ای نکردند، تو حالا می خواهی بکنی؟! بدلا گفت: همین طور است. چون آنها کامل بودند. مرگ و حیات در نزدشان تفاوت نداشت، ولی من هنوز کامل نشده ام و نارس هستم، اگر مرا بکشی به من ظلم کرده ای!
 
آقا محمد علی به حرف او اعتنا نکرد و او را کشت، هنوز جنازه ی بدلا روی زمین بود که آقا محمد علی از زیر دالانی عبور می کرد، ناگهان سقف خراب شد و در زیر سقف جان سپرد. چون ایشان عالم مشهور و معروف کرمانشاه بود و احترامی مخصوص در میان مردم داشت، فورا جنازه اش را تشییع و دفن کردند، اما در این أحیان کسی به بدلا توجه نداشت و جنازه ی وی در گوشه ای افتاده بود و هنوز دفن نشده بود. مرحوم آیت الله انصاری فرمودند: گرچه مظفر علیشاه و سید معصوم علیشاه و بدلا، مسلک درویشی داشتند و این مسلک خوب نیست، اما فرمان قتل اولیای خدا را صادر کردن کار آسانی نیست.(1)
 
و اما پاسخ این دروغ بزرگ از زبان فرزند آقا محمد علی:
 
آقا احمد بهبهانی فرزند مرحوم علامه  محمدعلی بهبهانی درباره رحلت  پدر بزرگوارش می نویسد:
در ایام حکومت فتحعلی خان سابق  الالقاب در مزاج شریفش مرض اسهال عارض شد و در یوم جمعه و عید مبعث ازسنه ی یک هزار و دو صد و شانزده در عین زوال در اثنای نماز ظهرین به رحمت ایزدی پیوست).(2)
 
[ بنابراین طبق گفته ی فرزند علامه ی بهبهانی ایشان نه زودتر از بدلا از دنیا رفت و نه زیر آوار رفت ]
 
پاورقی ها:
1- روح مجرد / 382 -384  -    تصوف و عرفان از دیدگاه علمای متأخر شیعه / 328 و 329
2- مرات الاحوال جهان نما جلد1 صفحه147

[ شنبه 21 اردیبهشت 1392 ] [ 15:17 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]